www.Shahnameh.com & www.Ferdowsi.org
Iran's "Epic of Kings" composed by Ferdowsi (b.03-Jan-940, d. c1021) has 62 Stories
Google Custom Search
daryaaft daastaan
Powered by groups.yahoo.com

 دستنویس ها: آ آکسفورد س استانبول ب برلین پ پاریس ف فلورانس ق قاهره ل لندن 1276 ل2 لندن 1486 لن لنینگراد لی لیدن و واتیکان
 واژه یاب ویژه: ت.س دكتر توفيق سبحاني، شاهنامه ج.خ دكتر جلال خالقي مطلق، يادداشتها ح.ن ع.حسين نوشين، واژه نامك د.ش داریوش شامبیاتی، فرهنگ لغات
 آماج   |   نسک   |   فهرست گفتار   |   تقویم برنامه   |   نمودار گردش کار
P:Pahlavi, E:English, A:Arabic
   ساعت آغاز برنامه
 ساعت به وقت محلی
California Saturday 12:00
Deutschland Samstag 21:00
Iran Shanbeh 23:30
Australia Sunday 5:00


You are here: | See also:Dip iranMehr- | Chekaameh iranMehr-
 آراستن کیخسرو، سپاه خود را
- - sotooh - soraayandeh mard - - - -   1 چو خورشيد تابان بر آمد ز کوه ـ سراينده آمد ز گفتن ستوه‏
- - - - - - radeh kesheedan - tabireh   2 تبيره بر آمد ز درگاه شاه ـ رده بر کشيدند بر بارگاه‏
- - gaavdom - - - - - rooyineh khom   3 ببستند بر پیل رويينه خـُم ـ بر آمد خروشيدن گاودُم‏
- - - - - - - - -   4 نهادند بر کوهه ی پیل تخت ـ به بار آمد آن خسروانى درخت‏
- - - - - - - - -   5 بيامد نشست از بر ِ پیل شاه ـ نهاده به سربر ز گوهر کلاه‏
- - - - - - - - towgh   6 فروهشته از تاج دو گوشوار ـ به دّر به یاقوت کرده نگار
- - - - - - - - towgh   7 به چنگ اندرون گرزه ی گاوسار ـ يکى طوق پُر گوهر شاهوار
- - - - - - - - -   8 بزد مهره بر کوهه ی زَنده پیل ـ زَمين شد بکردار دریاى نیل
- - laajhvard - - - - - -   9 ز تيغ و ز گرز و ز کوس و ز گــَرد ـ سيه شد زَمين، آسمان لاژورد
- - - - - - goftee - -   10 تو گفتى به دام اندرست آفتاب ـ وُگر گشت خمّ سپهر اندر آب‏
- - senaan - - - - - enaan   11 همى چشم روشن عِنان را نديد ـ سپهر و ستاره جهان را نديد
- - - - - - - - -   12 ز دریاى ارمیده برخاست موج ـ سپاه اندرآمدهمى فوج فوج‏
- - - - - - - - -   13 سراپرده بردند از ايوان به دشت ـ سپهر از خروشيدن آسيمه گشت‏
- - - - - - - - -   14 همی رفت شاه از بر زَنده پیل ـ یکی تخت پیروزه برسان نیل
- - setaam - - - - - -   15 همى زد میان سپه پیل گام ـ ابا زنگ زرّين و زرّين سِتام‏
- - - - - - - - -   16 يکى مهره در جام بر دست شاه ـ به کيوان رسيده خروش سپاه‏
- - - - - - - - -   17 چو بر پشت پیل آن شه نامور ـ زدى مهره در جام و بستى کمر
- - - - - - - - -   18 نبودى به هر پادشاهى روا ـ نشستن مگر بر در ِ پادشا
- - - - - - - - -   19 از آن نامور خسرو سرکشان ـ چُنين بود در پادشایى نشان‏
- - - - - - - - -   20 همى بود بر پیل در پهن دشت ـ بدان تا سپه پيش او برگذشت‏
- - - - - - - - Fareeborz   21 نخستين فریبرز بُد پيشرَو ـ که بگذشت پيش جهاندار نـَو
- - - - - - - - -   22 ابا تاج و با گرز زرينه کفش ـ پس ِ پشت خورشيد پيکر درفش‏
- - - - fetraak - - - baareh   23 يکى باره‏یى بر نشسته سمند ـ به فِتراک بر حلقه کرده کمند
- - - - - - - - borz   24 همى رفت با باد و با برز و فرّ ـ سپاهش همه غرقه در سيم و زر
- mehaan - - - - - - -   25 برو آفرين کرد شاه جهان ـ که بيشى ترا باد و فرّ مِهان
- - - - - - - - -   26 به هر کار بخت تو پيروز باد ـ همه روزگار تو نوروز باد
- - - - - - - - -   27 به رفتن جز از تن درستی مباد ـ به بازآمدن باز پیروز و شاد
- - joshan - - - - - -   27 پس شاه، گودرز کــَشواد بود ـ که گیتی به رای وی آباد بود
- - - - - - - - -   28 درفش از پس ِ پشت او شير بود ـ که جنگش به گرز و به شمشير بود
- - Geev - - - - - -   29 به چپ بر همى رفت رُهّام نيو ـ سُوى راستش چون سرافراز گیو
- - - - - - - - -   30 پس ِ پشت شیدوش بُد با درفش ـ زَمين گشته از شيرپيکر بنفش‏
- - - - - - - - -   31 هزار از پس پشت او سرفراز ـ عنان دار با نيزه‏هاى دراز
- - - - - - - - -   32 يکى گرگ پيکر درفشى سياه ـ پس پشت گیو اندرون با سپاه‏
- - - - - - - - -   33 درفش جهان جوى رُهّام ببر ـ برافراخته نیزه را سر به ابر
- - - - - - - - -   34 نبيره پسر داشت هفتادوهشت ـ از ايشان نبُد جاى بر پهن دشت‏
- - - - - - - - -   35 پس هر يک اندر دگرگون درفش ـ همه با دل و تیغ و زرینه کفش
- - - - - - goftee - -   36 تو گفتى که گيتى همه زير اوست ـ سر سروران زير شمشير اوست‏
- - gaah - - - - - -   37 چُن آمد بنزديکى‏ تخت شاه ـ بسى آفرين خواند بر تاج و گاه‏
- - - - - - - - -   38 به گودرز بر شاه کرد آفرين ـ چه بر گیو و بر لــَشکرش همچُنين
- - - - - - - - -   39 پس پشت گودرز گـُستـَهم بود ـ که فرزند بیدار گــَژدَهم بود
- - khadang - - - - - -   40 همه نيزه بودى به جنگش به چنگ ـ کمان يار او بود و تير ِ خدنگ‏
- - - - - - - - -   41 ز بازوش پَيکان برندان بُدى ـ همى در دل ِ سنگ و سندان بُدى‏
- - khaasteh - - - goshn - abaa   42 ابا لــَشکرى گــَشن و آراسته ـ پُر از گرز و شمشير و پُر خواسته‏
- - - - - - - - -   43 يکى ماه پيکردرفش از برش ـ به ابر اندرآورده تابان سرش‏
- - - - - - - - -   44 همى خواند بر شهريار آفرين ـ ازو شاد شد شاه ايران زَمين
- - - - - - - - -   45 پس گـُستـَهم اَشکش تيزهوش ـ که با رای و دل بود و با مغز و توش‏
- - - - - - - - -   46 يکى گرزدار از نژاد هماى ـ براهى که جُستيش بودى به پاى
- - - - - - - - -   47 سپاهش ز گـُردان کوج و بلوج ـ سِگاليده جنگ و بر آورده خوج
- - - - - - - - -   48 که کس در جهان پشت ايشان نديد ـ برهنه يک انگشت ايشان نديد
- - - - - - - - -   49 درفشى برآورده پيکر پلنگ ـ همى از درفشش بباريد جنگ‏
- - - - - - - - -   50 بسى آفرين خواند بر شهريار ـ بدان شادمان گردش روزگار
- - meel - - - - - -   51 نگه کرد کیخسرو از پشت پیل ـ بديد آن سپه را رده بر دو میل
- - - - - - - - -   52 پسند آمدش سخت و کرد آفرين ـ بر آن بخت بیدار و فرّخ زمين‏
- - - - - - - - -   53 گزين ابرشهر فرهاد بود ـ کزو لــَشکر خسرو آباد بود
- - - - - - - - parvardgaar   54 سپه را بکردار پروردگار ـ به هر کار بودى به هر جای يار
- - - - - - - - -   55 يکى پيکرآهودرفش از برش ـ بدان سايه ی آهو اندر سرش‏
- - - - Soghd - - - -   56 سپاهش همه تيغ هندى بدست ـ زره سغدى و زين ترکى نشست‏
- - - - - - gaah - -   57 چو ديد آن نشست و سر ِ گاه ِ نو ـ بسى آفرين خواند بر شاه ِ نو
- - - - - - tokhmeh - -   58 گرازه سر تخمه ی گیوگان ـ همى رفت پر خاشجوى و ژکان‏
- - - - - - - - -   59 درفشى همی برد پيکر گراز ـ سپاهش کمندافگن و رزمساز
- - - - - - - - -   60 سُواران جنگى و مردان دشت ـ بسى آفرين کرد و اندر گذشت‏
- - - - - - - - -   61 ازو شادمان شد که بودش پسند ـ به زين اندرون حلقه‏هاى کمند
- - - - - - - - damaan   62 دمان از پسش زنگه ی شاوران ـ بشد با دِليران و گــُنداوران
- - - - - - - - -   63 درفشى پس پشت پيکر هماى ـ سپاهى چو کوه رونده ز جاى‏
- - - - - - - - -   64 هرانکس که از شهر بغداد بود ـ که با نيزه و تيغ پولاد بود
- - - - - - - - -   65 همه برگذشتند زير هماى ـ سپهبَد همى داشت بر پیل جاى‏
- - - - baalaa - borz - -   66 بسى زنگه بر شاه کرد آفرين ـ بران برز و بالا و تيغ و نگين‏
- - - - - - far - Faramarz   67 ز پشت سپهبَد فرامرز بود ـ که با فرّ و با گرز و با ارز بود
- - - - - - - - abaa   68 ابا کوس و پیل و سپاهى گران ـ همه رزم جويان و گــُنداوران
- - - - nimrooz - - - -   69 ز کشمير و ز کاول و نيمروز ـ همه سرفرازان گيتى فروز
- - - - - - - - -   70 درفشش چو آن ِ دلاورپدر ـ که کس را نبودى ز رستم گذر
- - goftee - - - - - -   71 سرش هفت همچون سر ِ اَژدَها ـ تو گفتى ز بند آمده ستى رها
- - - - - - - - -   72 بيامد بسان درختى به بار ـ بسى آفرين کرد بر شهريار
- - - - - - - - -   73 دل شاه گشت از فرامرز شاد ـ همى کرد با او بسى پند ياد
- - - - - - - - -   74 بدو گفت: پرورده ی پیلتن ـ سرافراز باشد به هر انجمن‏
- - Neyram - - - dastaan - -   75 تو فرزند بیداردل رستمى ـ ز دستان سامى و از نيرمى‏
- - - - - - - - -   76 کنون سربسر هندوستان تـُراست ـ ز قــَنوج تا مرز دستان تـُراست‏
- - - - - - - - idoonk   77 هر آنکس که با تو نجويند جنگ ـ بريشان مکن روز تاريک و تنگ‏
- - raad - - - - - -   78 به هر جايگه يار درويش باش ـ همه راد با مردم خويش باش‏
- - - - - - - - -   79 ببين نيک تا دوستدار تو کيست ـ خردمند و اندُه‏گسار تو کيست‏
- - - - - - - - -   80 به بخشش بياراى و فردا مگوى ـ که فردا مگر تنگی آرد به روى‏
- - kheereh - - - - - -   81 ترا دادم اين پادشایى بدار ـ به هر جاى خیره مکن کارزار
- - - - - - - - -   82 مشو در جوانى خريدار گنج ـ به بى رنج کس هيچ منماى رنج‏
- - - - - - - - -   83 مکن ايمنى در سراى فسوس ـ که گه سَندَروس ست و گه آبنوس‏
- - - - - - - - -   84 ز تو نام بايد که ماند بلند ـ نگر دل ندارى به گيتى نژند
- - - - - - - - -   85 مرا و ترا روز هم بگذرد ـ دمت چرخ گــَردان همى بشمُرَد
- - - - - - - - -   86 دلت شادمان بادی تن درست ـ سديگر ببين تا چه بايدْت جُست‏
- - - - - - - - -   87 جهان آفرين از تو خشنود باد ـ دل بد سِگالانت پُر دود باد
- - - - - - baareh - -   88 چو بشنود پند جهاندار ِ نـَو ـ پياده شد از باره تندرَو
- - - - - - - - namaaz [naamaaste]   89 زَمين را ببوسيد و بردش نماز ـ بتابید سر سُوى راه دراز
- - - - - - - - -   90 بسى آفرين کرد بر شاه نو ـ که اندر فزون باش چون ماه ِ نو
- - taft - - - - - meel   91 تهمتن دو فرسنگ با او برفت ـ همى مغزش از رفتن او بکفت‏
- - raamesh - - - - - -   92 بياموختش رزم و بزم و خرد ـ همى خواست کز روز رامش برد
- - - - - - - - -   93 پُر از درد از آنجايگه باز گشت ـ به سُوى سراپرده آمد ز دشت‏
- - - - - - peel mast - -   94 سپهبَد فرود آمد از پیل ِ مست ـ يکى باره ی تيزرو برنشست‏
- - - - - - - - -   95 گرازان بيامد به پرده سراى ـ سرى پُر ز رامش، دلى پُر ز راى‏
- - - - - - - - -   96 چو رستم بيامد بياورد مى ـ به جام بزرگ اندرافگند پى‏
- - - - - - - - -   97 همى گفت: شادى ترا مایه بس ـ به فردا نگويد خردمند کس‏
- - - - - - - - -   98 کجا تور و سلم و فريدون کجاست ـ همه ناپديداند با خاک راست‏
- - - - - - - - -   99 بپوييم و رنجيم و گنج آگنيم ـ به دل بر همى آرزو بشکنيم‏
- - - - - - - - -   100 سرانجام زو بهره خاکست و بس ـ رهايى نيابد ازو هيچ کس‏
- - - - - - - - -   101 شب تيره سازيم با جام مى ـ چو روشن شود بشمُرَد روز پى‏
- - - - tabireh - Toos - -   102 بگوييم تا برکشد ناى توس ـ تبيره برآرند با بوق و کوس‏
- yaazad - - - - - - -   103 ببينيم تا دست گــَردان سپهر ـ برين جنگ سُوى که آرد به مهر
- - - - - - - - -   104 بکوشيم و از کوشش ما چه سود ـ کز آغاز بود آنچ بايست بود
Fa13a49KhosroP.lbi CK
Khosro
Part: 01 | 02 | 03 | 04 | 05 | 06 | 07 | 08 | 09 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | 32 | 33 | 34 | 35 | 36 | 37 | 38 | 39 | 40 | 41 | 42 | 43 | 44 | 45 | 46 | 47 | 48 | 49
{English Abstract goes here} آراستن كى خسرو، سپاه خود را
چون خورشيد تابان سر از كوه بر كرد، خروش تبيره از درگاه شاه برخاست و سپاهيان بر بارگاه رده بركشيدند. كوس بر پيل ببستند و خروش گاودَم برآمد. آنگاه بر كوهه يك پيل، تختى بنهادند و شاه بيآمد و بر آن بنشست. تاجى از گوهر بر سر نهاده و گردنبندى پر از گوهرهاى شاهوار بيآويخته و گرز گاوسار در دست گرفته و دو گوشواره مرواريد و ياكند از گوشها فرو هشته و دو دستبند ياكند و زر به بازو بسته و كمرى از مرواريد خوشاب و زر و زبرجد بر ميان ببسته بود. آن پيل بدانسان با زنگ و ستام زرّين در ميان سپاه گام برمى‏داشت. شاه نيز سوار بر آن، مهره‏اى در جام افكنده بود و در دست داشت. خروش سپاه تا به كيوان رسيده بود. شاه بر كوهه آن ژنده پيل، مهره بزد و گيتى از خروش آن چون درياى نيل گشت. از بسيارىِ آن تيغ و گرز و كوس و گَرد ، زمين، سياه و آسمان لاژوردين گشت. گويى آفتاب به دام آمده يا اين كه گنبد آسمان به زير آب شده بود. همه جا تا چشم كار مى‏كرد، لگام و سرنيزه بود كه ديده مى‏شد. چون آن سپاهيان روان گشتند، گويى كوهه‏اى از دريا برخاست
سراپرده شاه را از ايوان به دشت بردند. آسمان از آن خروش، سرآسيمه گشته بود
چون آن شاه نامور بر پشت پيل، كمر بست و مهره در جام زد، ديگر روا نبود كه هيچ پادشاه ديگرى باشد، مگر اين كه در برابر او سر خم كند. آرى نشان پادشاهى آن خسرو و پهلوانانش چنين بود
كى خسرو در آن پهن دشت، همچنان بر پيل بنشسته بود تا همه سپاه از پيش او بگذرند. نخست فريبرز- پيش رو سپاه- بود كه از پيش آن شاه نو بگذشت. با تيغ و گرز و زرّينه كفش، درفشى خورشيدپيكر در دست داشت و بر اسپى تيزتگ نشسته و كمندى به فتراك آويخته بود. با آن يال و برز و فرّ و با سپاهيانش كه همگى در سيم و زر گم گشته بودند، از پيش شاه بگذشت. شاه گيتى بر او آفرين كرد و گفت: تو را بزرگى و فرّ مهان بادا، در هر كار، بختت پيروز باشد و روزگارت هميشه نوروز باد
تندرست بروى و بى‏هيچ سستى بازگردى
در پسِ شاه، گودرز كشواد بود كه گرز و شمشير در چنگ داشت و درفشش، شيرپيكر بود. در سوى چپ او رهّام پهلوان و در سوى راستش گيو سرافراز بود. و در پس ايشان شيدوش با درفشى شيرپيكر روان بود. و در پشت او هزاران تن سوار سرفراز با نيزه‏هاى دراز بودند. درفش گيو و سپاهيانش گرگ‏پيكر و سياه بود. درفش رهّام نيز كه نيزه‏اش سر به ابر ساييده بود، ببرپيكر بود. هفتاد و هشت پسر و نبيره دلير از گودرز، همگى با تيغ و زرّينه كفش در آنجا بودند. گويى همه گيتى به زير پاى‏ گودرز و سرِ سروران در زير شمشير او بود. چون گودرز به نزديكى تخت شاه رسيد، بر تاج و تخت او آفرين بسيار كرد
شاه نيز بر گودرز و همچنين بر گيو و سپاهيانش آفرين كرد
در پشت سر گودرز، گستهم- آن فرزند بيدار گژدهم- بود كه در جنگ، نيزه و كمان و تير خدنگ در دست داشت. پيكانى كه از بازوى او رها مى‏گشت، بر دل سنگ و سندان نيز فرو مى‏شد. بدين سان گستهم با سپاه نيرومند و آراسته‏اى پر از گرز و شمشير و خواسته و با درفشى ماه پيكر كه سر به ابر برآورده بود، از پيش شاه‏ بگذشت و بر او آفرين خوانْد . شاه ايران زمين از ديدن او شاد شد
در پسِ گستهم، اشكش تيز هوش نيكدل و نيك‏انديش بود. او گرزدارى از نژاد كواذ و سرافراز و آرام و پاك زاد بود. سپاهى از پهلوانان كوچ و بلوچ«1»- كه به مانند قوچ جنگى بودند و يك انگشت ايشان نيز برهنه نبود و كسى از بسيارىِ ايشان، پشتشان را نمى‏ديد- با او بود. اشكش با درفشى پلنگ پيكر بيآمد و بر شهريار و آن گردش شادمان روزگار آفرين بسيار بكرد. كى خسرو از پشت آن پيل بنگريست. سپاه را ديد كه تا دو كُروه رده كشيده بودند. پس ايشان را سخت بپسنديد و بر آن تخت بيدار و سرزمين فرّخ ، آفرين كرد
در پس او فرهاد- آن فرمانده سپاه به هنگام كارزارها- بود كه درفشى آهو پيكر در دست داشت. سپاهش همگى با تيغهاى هندى در دست و زره سغدى بر تن، بر زينهاى توز«2»بنشسته بودند و همگى شاهزادگانى از نژاد كواذ و فرهمند بودند. رخسار هر يك چون ماه تابان بود و در آن رزمگاه همچون خورشيد تابنده مى‏درخشيدند. فرهاد چون به پيش آن شاه نو بيآمد، او را آفرين بسيار خواند
در پشت سر فرهاد، پهلوان نامبردار و دليرى چون نرّه شير بود. او گرازه، بزرگ و سرِ نژاد گيوگان بود كه پرخاش جوى و جوشان و خروشان با درفشى گرازپيكر پيش رفت. سپاهيانش همگى كمندافكن و رزم ساز بودند. چون گرازه در آن پهن دشت، به پيش شاه آمد، او را آفرين بسيار كرد و بگذشت
شاه كه آن گرههاى كمند ايشان را كه به زين افكنده بودند، پسنديد، از او شاد گشت
از پسِ گرازه، زنگه شاوران به همراه دليران و پهلوانان و با درفشى هماى پيكر، چون كوه‏آهن به پيش راند. چون به پيش شاه رسيد، بر آن برز بالا و تيغ و نگين كى خسرو آفرين بسيار بكرد. سپاهيانش نيز كه همگى از شهر بغداد بودند«1»، با نيزه و تيغ پولاد از پيش شاه كه همچنان سوار بر پيل بود، بگذشتند
پس از او فرامرز جنگجوى با فرّ و گرز و گرانمايه بود كه با پيل و كوس و با سپاهى گِران از جنگ جويان و دليران سرفراز كشمير و كابل و نيمروز بيآمد
درفشش پيكر اژدهايى هفت سر بر خود داشت كه گويى از بند رها گشته بود. اين درفش بسان درفش پدر دلاورش- رستم- بود كه كسى از او برتر نبود. پس فرامرز به مانند درختى به بار نشسته به پيش شاه آمد و او را آفرين بسيار بكرد
دل شاه از فرامرز شاد گشت و او را پند بسيارى داد و گفت: همانا كه پرورده پيل تن در هر انجمنى سرافراز باشد. تو فرزند رستم بيدار دل و از نژاد دستان سام و نريمانى. اكنون مرز هندوستان و سرزمينهاى از قنّوج «2»تا سيستان از آن توست. بايسته است كه هر كه با تو جنگ نجويد، تو نيز روز را بر او تاريك و تنگ نكنى. در هر جا درويشان را يار و با مردم خودت آزاده باش. با خردمندان و دوستداران و اندوهگسارانت، بخشش كن و آن را به فردا ميانداز، زيرا چه بسا كه فردا روزگار برايت تنگى پيش آورَد . اينك كه تو را آن پادشاهى بدادم، پس در هر كجا به خيره سرى، جنگ مكن. در جوانى، خريدار گنج مشو و چون رنجى از كسى نديدى، او را رنجى نرسان. در اين سراى پر افسوس، گمان مبر كه پيوسته به زينهارى زيرا كه گاهى فراز باشد و گاه نشيب. ليك از تو بايد نامى بلند برجاى مانَد . پس هيچگاه دلت را از گيتى اندوهگين مساز و بدان كه هم بر من و هم بر تو اين روزگار بگذرد و چرخ گردان پيوسته دَم بر تو بشمارد. باشد كه هميشه دلشاد و تندرست باشى. پروردگار گيهان‏آفرين نيز از تو خشنود بادا و سر بدسگالانت پر از دود باد. چون فرامرز آن پندهاى شاه نو را بشنيد، از آن اسپ تند رو فرود آمد و شاه را آفرين بسيار كرد و گفت: هميشه چون ماه نو در فزون باشى
آنگاه زمين را ببوسيد و او را نماز برد و روان شد
تهمتن كه مغزش از رفتن فرامرز تفتيده گشته بود، دو پرسنگ با او برفت و او را در باره رزم و بزم و خِرَد پندها بداد و بهروزيش را خواستار شد. آنگاه پر از درد از آنجا بازگشت و به سراپرده شاه رفت. كى خسرو سپهبد نيز از آن پيلِ مست فرود آمد و بر اسپى تيز رو برنشست و با سرى پر از داد و دلى پر از انديشه به سراپرده آمد
چون رستم نيز بيآمد، كى خسرو مِى بيآورد و در جام بزرگى بريخت و سرانجام ازو بهره خاكست و بس رهايى نيابد ازو هيچكس اين شب تيره را با جام مِى بسازيم و چون روز آيد بگوييم تا توس، ناى بردمد و تبيره و كوس را بكوبند. پس ببينيم تا سپهر گردان در اين جنگ، به سوى چه كسى، دستى به مِهر دارد. بد و نيك بر ما همى بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد اگر پروردگار گيهان‏آفرين، يار باشد، كينه خون پدر را باز جوييم
Fa13a49KhosroDipP.lbi
powered by FreeFind
 آماج   |   نسک   |   فهرست گفتار   |   تقویم برنامه   |   نمودار گردش کار
Shahnameh.com | Ferdowsi.org | Shahnameh.org | Contact
© 1995-2007 Shahnameh Ferdowsi Foundation
Posted 27-Jun-2002 | Revised 28-Apr-2008 -->