سهراب
زاري كردن رستم بر سهراب فارسی 1 peeshkaar 1 بفرمود رستم كه تا پيشكار ـ يكي جامه افگند بر جويبار 0 0 2 جوان را برآن جامه آن جايگاه ـ بخوابيد و آمد به نزديك شاه فارسی 3 pasash 3 گو پيل تن سر سوي راه كرد ـ كس آمد پسش زود و آگاه كرد فارسی 4 faraakh 4 كه سهراب شد زين جهان فراخ ـ همي از تو تابوت خواهد نه كاخ آه کشيدن baad sard bar zadan 5 پدر جست و برزد يكي سرد باد ـ بناليد و مژگان به هم برنهاد 0 0 6 پياده شد از اسپ رستم چو باد ـ به جاي كله خاك بر سرنهاد 0 0 7 همي گفت زار اي نبرده جوان ـ سرافراز و از تخمه ي پهلوان 0 0 8 نبيند چو تو نيز خورشيد و ماه ـ نه جوشن نه تخت و نه تاج و كلاه فارسی 9 piraan saraa 9 كه را آمد اين پيش كامد مرا ـ بكشتم جواني به پيران سرا فارسی 10 tokhmeh 10 نبيره جهاندار سام سوار ـ سوي مادر از تخمه ي نامدار فارسی 11 neshast 11 بريدن دو دستم سزاوار هست ـ جز از خاك تيره مبادم نشست فارسی 12 goftaar sard 12 كدامين پدر هرگز اين كار كرد ـ سزاوارم اكنون به گفتار سرد 0 0 13 به گيتي كه كشتست فرزند را ـ دلير و جوان و خردمند را فارسی 14 roodaabeh 14 نكوهش فراوان كند زال زر ـ همان نيز رودابه ي پرهنر 0 0 15 بدين كار پوزش چه پيش آورم ـ که دل شان بگفتار خویش آورم فارسی 16 neshaan 16 چه گويند گردان و گردنکشان ـ چو زين سان شود نزد ايشان نشان 0 0 17 چه گويم چو آگه شود مادرش ـ چه گونه فرستم كسي را برش 0 0 18 چه گويم چرا كشتمش بي گناه ـ چرا روز كردم برو بر سياه 0 0 19 پدرش آن گرانمايهء پهلوان ـ چه گويد بدان پاك دخت جوان فارسی 20 beedin 20 برين تخمه ي سام نفرين كنند ـ همه نام من نيز بي دين كنند 0 0 21 که دانست کين کودک ارجمند ـ بدين سال گردد چو سرو بلند 0 0 22 به جنگ آيدش راي و سازد سپاه ـ به من بركند روز روشن سياه جامه ابريشم deebah 23 بفرمود تا ديبه ي خسروان ـ كشيدند بر روي پور جوان 0 0 24 همي آرزو گاه و شهر آمدش ـ يكي تنگ تابوت بهر آمدش 0 0 25 از آن دشت بردند تابوت اوي ـ سوي خيمه ي خويش بنهاد روي 0 0 26 به پرده سراي آتش اندر زدند ـ همه لشکرش خاک بر سر زدند 0 0 27 همان خيمه و ديبه ي هفت رنگ ـ همه تخت پرمايه زرين پلنگ بانگ ghow 28 بر آتش نهادند و برخاست غو ـ همي گفت زار اي جهاندار نو 0 0 29 دريغ آن رخ و برز و بالاي تو ـ دريغ آن همه مردي و راي تو فارسی 30 jaan gosal 30 دريغ اين غم و حسرت جان گسل ـ ز مادر جدا وز پدر داغ دل 0 0 31 همي ريخت خون و همي كند خاك ـ همه جامه ي خسروي كرد چاك 0 0 32 همه پهلوانان كاوس شاه ـ نشستند بر خاك با او به راه فارسی 30 jegarband 33 زبان بزرگان پر از پند بود ـ تهمتن به درد از جگر بند بود 0 0 34 چنين است كردار چرخ بلند ـ به دستي كلاه و به ديگر كمند 0 0 35 چو شادان نشيند كسي با كلاه ـ به خم كمندش ربايد ز گاه 0 0 36 چرا مهر بايد همي بر جهان ـ چو بايد خراميد با همرهان 0 0 37 چو انديشه ي گنج گردد دراز ـ همي گشت بايد سوي خاك باز 0 0 38 اگر چرخ را هست ازين آگهي ـ همانا كه گشتست مغزش تهي 0 0 39 چنان دان كزين گردش آگاه نيست ـ كه چون و چرا سوي او راه نيست 0 0 40 بدين رفتن اكنون نبايد گريست ـ ندانم كه كارش به فرجام چيست فارسی 41 barg ney 41 به رستم چنين گفت كاوس كي ـ كه از كوه البرز تا برگ ني فارسی 42 bard 42 همي برد خواهد به گردش سپهر ـ نبايد فگندن بدين خاك مهر 0 0 43 يكي زود سازد يك ديرتر ـ سر انجام بر مرگ باشد گذر 0 0 44 تو دل را بدين رفته خرسند كن ـ همه گوش سوي خردمند كن 0 0 45 اگر آسمان بر زمين برزني ـ و گر آتش اندر جهان در زني فارسی 46 kohan 46 نيابي همان رفته را باز جاي ـ روانش كهن شد به ديگر سراي 0 0 47 من از دور ديدم بر و يال اوي ـ چنان برز و بالا و گوپال اوي 0 0 48 زمانه برانگيختش با سپاه ـ كه ايدر به دست تو گردد تباه 0 0 49 چه سازي و درمان اين كار چيست ـ برين رفته تا چند خواهي گريست 0 0 50 بدو گفت رستم كه او خود گذشت ـ نشستست هومان در اين پهن دشت 0 0 51 ز توران سرانند و چندي ز چين ـ ازيشان بدل در مدار ايچ کين 0 0 52 زواره سپه را گذارد به راه ـ به نيروي يزدان و فرمان شاه 0 0 53 بدو گفت شاه اي گو نام جوي ـ ازين رزم اندوهت آيد به روي 0 0 54 گر ايشان به من چند بد كرده اند ـ و گر دود از ايران برآورده اند 0 0 55 دل من ز درد تو شد پر ز درد ـ نخواهم از ايشان همی ياد کرد Fa12c21SohrabP.lbi