ضحاک
پادشاهي ضحاك هزار سال بود 0 0 0 0 0 0 هنجامنا، هنگام،هم آمدن anjoman 1 چو ضحاك شد بر جهان شهريار ـ برو ساليان انجمن شد هزار 0 0 0 0 0 0 برگشتن gasht baz 2 سراسر زمانه بدو گشت باز ـ برآمد برين روزگار دراز 0 0 نادان divanegan نفس، مراد kam خردمندان farzanegan 3 نهان گشت كردار فرزانگان ـ پراگنده شد كام ديوانگان 0 0 0 0 خرافات jadooyi دانش honar 4 هنر خوار شد جادويي ارجمند ـ نهان راستي آشكارا گزند 0 0 0 0 0 0 0 0 5 شده بر بدي دست ديوان دراز ـ به نيكي نرفتي سخن جز به راز 0 0 0 0 0 0 0 0 6 دو پاكيزه از خانه ي جمشيد ـ برون آوريدند لرزان چو بيد 0 0 0 0 0 0 برجسته afsar 7 كه جمشيد را هر دو دختر بدند ـ سر بانوان را چو افسر بدند 0 0 0 0 نام دختر جمشيد، مادر ايرج Arnavaz نام دختر جمشيد Shahrnaz 8 ز پوشيده رويان يكي شهرناز ـ دگر پاك دامن بنام ارنواز 0 0 0 0 0 0 فش (وش) مانند ejhdehafash 9 به ايوان ضحاك بردندشان ـ بر آن اژدهافش سپردندشان 0 0 0 0 0 0 0 0 10 بپروردشان از ره جادويي ـ بياموختشان كژي و بدخويي 0 0 0 0 0 0 0 0 11 ندانست جز كژي آموختن ـ جز از كشتن و غارت و سوختن 0 0 0 0 0 0 فرمانبردار kehtar 12 چونان بد كه هرشب دو مرد جوان ـ چه كهتر چه از تخمه ي پهلوان 0 0 0 0 0 0 آشپز khoreshgar 13 خورشگر ببردي به ايوان شاه ـ همي ساختي راه درمان شاه 0 0 0 0 0 0 خالی کردن pardakhti 14 بكشتي و مغزش بپرداختي ـ مران اژدها را خورش ساختي 0 0 0 0 0 0 نژاد gohar 15 دوپاكيزه از گوهر پادشا ـ دو مرد گرانمايه و پارسا 0 0 دور انديش pishbin يا گرمانک Garmayel يا ارمانک Armayel 16 يكي نام ارمايل پاك دين ـ دگر نام گرمايل پيش بين 0 0 0 0 0 0 0 0 17 چنان بد كه بودند روزي بهم ـ سخن رفت هر گونه از بيش و كم 0 0 0 0 0 0 درخور، سزاوار andar khor 18 ز بيدادگر شاه وز لشگرش ـ وز آن رسم هاي بد اندر خورش 0 0 0 0 0 0 آشپز khaligar 19 يكي گفت ما را به خواليگري ـ ببايد بر شاه رفت آوري 0 0 0 0 0 0 0 0 20 وز آن پس يكي چاره يي ساختن ـ ز هر گونه انديشه انداختن 0 0 0 0 0 0 0 0 21 مگر زين دوتن را كه ريزند خون ـ يكي را توان آوريدن برون 0 0 0 0 0 0 0 0 22 برفتند و خواليگري ساختند ـ خورش ها و اندازه بشناختند 0 0 0 0 0 0 آگاه bidardel 23 خورش خانه ي پادشاه جهان ـ گرفت آن دو بيدار دل در نهان 0 0 0 0 0 0 درآوردن andar avikhtan 24 چو آمد به هنگام خون ريختن ـ به شيرين روان اندر آويختن 0 0 0 0 درحال کشيدن kashan زندانبان roozbanan 25 از آن روزبانان مردم كشان ـ گرفتند دو مرد جوان را كشان 0 0 0 0 فرو andar درحال زدن zanan 26 زنان پيش خواليگران تاختند ـ ز بالا به روي اندر انداختند 0 0 0 0 0 0 0 0 27 پر از درد خواليگران را جگر ـ پر از خون دو ديده پر از كينه سر 0 0 0 0 0 0 0 0 28 همي بنگريد اين بدان آن بدين ـ ز كردار بيداد شاه زمين 0 0 0 0 0 0 پردختن، کشتن pardakhtan 29 از آن دو يكي را بپرداختند ـ جزين چاره ي نيز نشناختند 0 0 0 0 0 0 گرامی arjomand 30 برون كرد مغز سر گوسپند ـ بياميخت با مغز آن ارجمند 0 0 0 0 رازدار ser andar nahoft امان zenhar 31 يكي را به جان داد زنهار و گفت ـ نگر تا بياري سر اندر نهفت 0 0 0 0 0 0 برای bahr 32 نگر تا نباشي به آباد شهر ـ تو را از جهان دشت و كوه است بهر 0 0 0 0 0 0 0 0 33 به جاي سرش ز آن سري بي بها ـ خورش ساختند از پي اژدها 0 0 0 0 0 0 فارسی 7 bot 34 ازين گونه هر ماهيان سي جوان ـ ازيشان همي يافتندي روان 0 0 0 0 0 0 0 0 35 چو گرد آمدي مرد ازيشان دويست ـ بر آن سان كه نشناختندي كه كيست 0 0 0 0 0 0 0 0 36 خورشگر بديشان بزي چند و ميش ـ سپردي و صحرا نهادند پيش 0 0 0 0 0 0 0 0 37 كنون كرد از آن تخمه دارد نژاد ـ كه ز آباد نايد به دل برش ياد 0 0 0 0 0 0 0 0 38 پس آيين ضحاك وارورنه خوي ـ چنان بد كه چون مي بدش آرزوي 0 0 0 0 0 0 0 0 39 ز مردان جنگي يكي خواستي ـ بكشتي چو با ديو برخاستي 0 0 0 0 0 0 0 0 40 كجا نامور دختري خوبروي ـ بپرده درون بود بي گفت و گوي Fa05001ZahakP.lbi
{SessionNote
goes here}Sohrab
News reached Afrasiyab that Sohrab who is still in his pre-teens is fencing
and has troops in his support. Sohrab plan is to set sail to battle KeyKavoos.
دوران ضحاک هزارسال بود. رفته رفته خردمندی و راستی نهان گشت و خرافات و گزند آشکارا. شهرناز و ارنواز (دختران جمشيد) را به نزد ضحاک بردند. در آن زمان هرشب دو مرد را می گرفتند و از مغز سرآنان خوارک برای ماران ضحاک فراهم می آوردند. روزی دو تن بنامهای ارمايل و گرمايل چاره انديشيدند تا به آشپزخانه ضحاک راه يابند تا روزی يک نفر که خونشان را ميريزند، رها سازند. چون دژخيمان دو مرد جوان را برای کشتن آورده وبرزمين افکندند، يکی را کشتند ومغزش را با مغزسرگوسفند آميخته و به ديگری گفتند که در کوه و بيابان پنهان شود. بدين سان هرماه سی جوان را آزاد ميساختند و چندين بُــز و ميش بديشان دادند تا راه دشتها را پيش گيرند. اکنون کـُـــردان از آن نژادند.