داستان سهراب
لشگر كشيدن كاوس با رستم 0 0 سحرگاه shabgir 1 دگر روز فرمود تا گيو و توس ـ ببستند شبگير بر پيل كوس بار کردن boneh bar nahaadan جيره roozi 2 در گنج بگشاد و روزي بداد ـ سپه برنشاند و بنه برنهاد جوشن پوش، سپاهی jowshanvaraan 3 سپهدار و جوشنوران سد هزار ـ شمرده به لشکرگه آمد سوار شهر pahlow 4 یکی لشکر آمد ز پهلو بدشت ـ كه از گرد ايشان هوا تيره گشت مسافت 1482 متر meel 5 سراپرده و خيمه زد بر دو ميل ـ بپوشيد گيتي به نعل و به پيل چوب سياه رنگ aabnoos 6 هوا نيلگون گشت و کوه آبنوس ـ بجوشيد دريا ز آواز كوس 0 0 7 همي رفت منزل به منزل جهان ـ شده چون شب و روز گشته نهان آبی کنايه آسمان laajvard نيزه کوچک khesht 8 درخشيدن خشت و ژوپين ز گرد ـ چو آتش پس پرده ی لاجورد گوناگون gooneh gooneh 9 ز بس گونه گونه سنان و درفش ـ سپرهاي زرين و زرينه كفش صمغ زرد sendroos 10 تو گفتي كه ابري به رنگ آبنوس ـ برآمد بباريد زو سندروس ستاره پروين sorayaa 11 جهان را شب و روز پيدا نبود ـ تو گفتي سپهر و ثريا نبود 0 0 12 ازين سان بشد تا در دژ رسيد ـ بشد خاك و سنگ از جهان ناپديد مکان ديدبانی deedgaah 13 خروشي بلند آمد از ديدگاه ـ به سهراب گفتند كامد سپاه برج baareh 14 چو سهراب زان ديده آوا شنيد ـ به باره بيامد سپه بنگريد آغاز و انجام karaaneh برادر پيران ويسه hoomaan 15 به انگشت لشگر به هومان نمود ـ سپاهي كه آن را كرانه نبود 0 0 خاموش شدن dam dar keshidan 16 چو هومان ز دور آن سپه را بديد ـ دلش گشت پر بيم و دم دركشيد زدودن setordan دلير gord 17 به هومان چنين گفت سهراب گرد ـ كه انديشه از دل ببايد سترد 0 0 0 0 18 نبینی تو زين لشکر بيکران ـ يكي مرد جنگي و گرزي گران خورشيد hoor ميدان جنگ aavardGaah 19 كه پيش من آيد به آوردگاه ـ گر ايدون كه ياري دهد هور و ماه جنگ افزار salih 20 سليحست بسيار و مردم بسي ـ سرافراز نامي ندانم كسي سرور rad 21 كنون من به بخت رد افراسياب ـ كنم دشت را همچو درياي آب 0 0 22 به تنگي نداد ايچ سهراب دل ـ فرود آمد از باره شاداب دل آزرده ranjeh 23 يكي جام مي خواست از مي گسار ـ نكرد ايچ رنجه دل از كارزار دژ hesaar 24 وزانسو سرا پرده ی شهريار ـ كشيدند بر دشت پيش حصار 0 0 25 زبس خيمه و مرد و پرده سرای ـ نماند ايچ بر دشت و بر کوه جای Fa12c12SohrabP.lbi