سهراب
خشم گرفتن كاوس بر رستم 0 0 تازان goraazaan 1 گرازان به درگاه شاه آمدند ـ گشاده دل و نيك خواه آمدند 0 0 tetsesh ? namaaz bordan 2 چو رفتند و بردند پيشش نماز ـ برآشفت و پاسخ نداد ايچ باز 0 0 فارسی 3 sharm shostan 3 یکی بانگ بر زد بگيو از نخست ـ پس آنگاه شرم از دو ديده بشست 0 0 0 0 4 كه رستم كه باشد كه فرمان من ـ كند پست و پيچد ز پيمان من 0 0 0 0 5 بگير و ببر زنده بر دار كن ـ وزو نيز با من مگردان سخن 0 0 فارسی 6 khastan 6 ز گفتار او گيو را دل بخست ـ كه بردي به رستم بر آن گونه دست 0 0 0 0 7 برآشفت با گيو و با پيل تن ـ فروماند خيره همه انجمن 0 0 0 0 8 بفرمود پس توس را شهريار ـ كه رو هر دو را زنده بركن به دار 0 0 0 0 9 خود از جاي برخاست كاوس كي ـ برافروخت بر سان آتش ز ني 0 0 فارسی 15 beshod, shodan 10 بشد توس و دست تهمتن گرفت ـ بدو مانده پرخاش جويان شگفت فارسی 16 afsoon فارسی 15 tizi 11 كه از پيش كاوس بيرون برد ـ مگر كاندر آن تيزي افسون برد 0 0 0 0 12 تهمتن برآشفت با شهريار ـ كه چندين مدار آتش اندر كنار 0 0 0 0 13 همه كارت از يكدگر بدترست ـ ترا شهرياري نه اندر خورست 0 0 0 0 14 تو سهراب را زنده بر دار كن ـ پرآشوب و بدخواه را خوار كن زدن koos فارسی 15 yaaftan 15 بزد تند يک دست بر دست توس ـ تو گفتي ز پيل ژيان يافت كوس 0 0 0 0 16 ز بالا نگون اندر آمد به سر ـ برو كرد رستم بتندي گذر 0 0 شيرافکن، دلير shir ojhan 17 بدر شد بخشم اندرآمد به رخش ـ منم گفت شيراوژن تاج بخش 0 0 دست دراز کردن dast yaazidan 18 چو خشم آورم شاه كاوس كيست ـ چرا دست يازد به من توس کيست 0 0 فارسی 19 maghfar 19 زمين بنده و رخش گاه منست ـ نگين گرز و مغفر كلاه منست 0 0 ميدان جنگ aavardGaah 20 شب تيره از تيغ رخشان كنم ـ به آوردگه بر سرافشان کنم 0 0 0 0 21 سر نيزه و تيغ يار من اند ـ دو بازو و دل شهريار من اند 0 0 0 0 22 چه آزاردم او نه من بنده ام ـ يكي بنده ي آفريننده ام فارسی 23 khard فارسی 24 idoon 23 به ايران ار ايدون که سهراب کرد ـ بيايد نماند بزرگ و نه خرد 0 0 فارسی 24 pichaan kardan 24 شما هر كسي چاره ي جان كنيد ـ خرد را بدين كار پيچان كنيد 0 0 فارسی 25 par kargas 25 به ايران نبينيد از اين پس مرا ـ شما را زمين پر كرگس مرا 0 0 0 0 26 غمي شد دل نامداران همه ـ كه رستم شبان بود و ايشان رمه 0 0 0 0 27 به گودرز گفتند كاين كار تست ـ شكسته به دست تو گردد درست 0 0 خواب ghonoodan 28 سپهبد جز از تو سخن نشنود ـ همي بخت تو زين سخن نغنود 0 0 0 0 29 به نزديك اين شاه ديوانه رو ـ وزين در سخن ياد كن نو به نو 0 0 0 0 30 سخن هاي چرپ و دراز آوري ـ مگر بخت گم بوده بازآوری 0 0 فارسی 31 taft 31 سپهدار گودرز کشواد رفت ـ به نزديك خسرو خراميد تفت 0 0 0 0 32 به كاوس كي گفت رستم چه كرد ـ كز ايران بر آوردي امروز گرد 0 0 0 0 33 فراموش كردي ز هاماوران ـ وز آن كار ديوان مازندران 0 0 0 0 34 كه گويي ورا زنده بر دار كن ـ ز شاهان نبايد گزافه سخن 0 0 فارسی 37 kerdaar gorg 35 چو او رفت و آمد سپاهي بزرگ ـ يكي پهلواني به كردار گرگ 0 0 0 0 36 كه داري كه با او به دشت نبرد ـ شود برفشاند برو تيره گرد 0 0 پدر گستهم gajhdahm 37 يلان ترا سر به سر گژدهم ـ شنيدست و ديدست از بيش و كم 0 0 0 0 38 همي گويد آن روز هرگز مباد ـ كه با او سواري كند رزم ياد 0 0 0 0 39 كسي را كه جنگي چو رستم بود ـ بيازارد او را خرد كم بود فارسی 23 raah فارسی 23 aayin پسرکشواد و فرماندار اصفهان goodarz 40 چو بشنيد گفتار گودرز شاه ـ بدانست كو دارد آيين و راه 0 0 0 0 41 پشيمان بشد زان کجا گفته بود ـ به بيهودگي مغزش آشفته بود 0 0 0 0 42 به گودرز گفت اين سخن درخورست ـ لب پير با پند نيكوترست 0 0 0 0 43 خردمند بايد دل پادشا ـ كه تيزي و تندي نيارد بها 0 0 0 0 44 شما را ببايد بر او شدن ـ به خوبي بسي داستان ها زدن 0 0 0 0 45 سرش كردن از تيزي من تهي ـ نمودن بدو روزگار بهي 0 0 0 0 46 چو گودرز برخاست از پيش اوي ـ پس پهلوان تيز بنهاد روي 0 0 0 0 47 برفتند با او سران سپاه ـ پس رستم اندر گرفتند راه 0 0 0 0 48 چو ديدند گرد گو پيل تن ـ همه نامداران شدند انجمن 0 0 فارسی 37 baadi 49 ستايش گرفتند بر پهلوان ـ كه جاويد بادي و روشن روان 0 0 0 0 50 جهان سر به سر زير پاي تو باد ـ هميشه سر تخت جاي تو باد 0 0 0 0 51 تو داني كه كاوس را مغز نيست ـ به تيزي سخن گفتنش نغز نيست 0 0 فارسی 37 bejooshad 52 بجوشد همان گه پشيمان شود ـ به خوبي ز سر باز پيمان شود 0 0 0 0 53 تهمتن گر آزرده گردد ز شاه ـ هم ايرانيان را نباشد گناه 0 0 0 0 54 هم او زان سخنها پشيمان شدست ـ ز تندي بخايد همي پشت دست 0 0 0 0 55 تهمتن چنين پاسخ آورد باز ـ كه هستم ز كاوس كي بي نياز 0 0 0 0 56 مرا تخت زين باشد و تاج ترگ ـ قبا جوشن و دل نهاده به مرگ 0 0 0 0 57 چرا دارم از خشم كاوس باك ـ چه كاوس پيشم چه يك مشت خاك 0 0 0 0 58 سرم گشت سير و دلم كرد بس ـ جز از پاك يزدان نترسم ز كس 0 0 0 0 59 ز گفتار چون سير گشت انجمن ـ چنين گفت گودرز با پيل تن 0 0 0 0 60 که شهر و دليران و لشکر گمان ـ به ديگر سخن ها براند اين زمان 0 0 0 0 61 كزين ترك ترسنده شد سرفراز ـ همي رفت زين گونه چندي به راز 0 0 0 0 62 كه چونان كه گژدهم داد آگهي ـ همه بوم و بر كرد بايد تهي 0 0 0 0 63 چو رستم همي زو بترسد به جنگ ـ مرا و ترا نيست جاي درنگ 0 0 پيکار peygaar 64 از آشفتن شاه و پيگار اوي ـ بديدم به درگاه بر گفت و گوي 0 0 0 0 65 ز سهراب يل رفت يكسر سخن ـ چنين پشت بر شاه ايران مكن 0 0 0 0 66 چنين بر شده نامت اندر جهان ـ بدين بازگشتن مگردان نهان 0 0 0 0 67 و ديگر كه تنگ اندر آمد سپاه ـ مكن تيره بر خيره اين تاج و گاه 0 0 0 0 68 به رستم بر اين داستان ها بخواند ـ تهمتن چو بشنيد خيره بماند 0 0 فارسی 69 bogsalam, gosalaandan 69 بدو گفت اگر بيم دارد دلم ـ نخواهم كه باشد ز تن بگسلم 0 0 0 0 70 از اين ننگ برگشت و آمد به راه ـ گرازان و پويان به نزديك شاه 0 0 0 0 71 چو در شد ز در شاه برپای خاست ـ بسي پوزش اندر گذشته بخواست 0 0 کاشتن keshtan 72 كه تندي مرا گوهرست و سرشت ـ چنان زيست بايد كه يزدان بكشت 0 0 0 0 73 وزين ناسگاليده بدخواه نو ـ دلم گشت باريك چون ماه نو 0 0 فارسی 74 tondi araastan 74 بدين چاره جستن ترا خواستم ـ چو دير آمدي تندي آراستم 0 0 0 0 75 چو آزرده گشتي تو اي پيل تن ـ پشيمان شدم خاكم اندر دهن 0 0 0 0 76 بدو گفت رستم كه گيهان تراست ـ همه كهترانيم و فرمان تراست 0 0 0 0 77 كنون آمدم تا چه فرمان دهي ـ روانت ز دانش مبادا تهي 0 0 0 0 78 بدو گفت كاوس كامروز بزم ـ گزينيم و فردا بسازيم رزم 0 0 0 0 79 بياراست رامشگهی شاهوار ـ شد ايوان به كردار باغ بهار فارسی 81 aarezaan فارسی 80 saman 80 ز آواز ابريشم و بانگ ناي ـ سمن عارضان پيش خسرو به پاي 0 0 فارسی 81 khonyaa garaan 81 همي باده خوردند تا نيم شب ـ ز خنياگران برگشاده دو لب Fa12c11SohrabP.lbi