داستان سهراب
نامه ي كاوس به رستم و خواندن او ز زاولستان 0 0 01 يكي نامه فرمود پس شهريار ـ نوشتن بر رستم نامدار پرورانده parvardeye 02 نخست آفرين كرد بر كردگار ـ جهاندار و پروردهء روزگار 0 0 03 دگر آفرين كرد بر پهلوان ـ كه بيدار دل باش و روشن روان 0 0 04 دل و پشت گردان ايران تويي ـ به چنگال و نيروي شيران تويي 0 0 05 گشايندهء بند هاماوران ـ ستاننده ي مرز مازندران ستاره زهره naahid 06 ز گرز تو خورشيد گريان شود ـ ز تيغ تو ناهيد بريان شود تيره nil 07 چو گرد پي رخش تو نيل نيست ـ هم آورد تو در جهان پيل نيست نيزه senaan 08 كمند تو بر شير بند افگند ـ سنان تو كوهي ز بن بركند بزرگی kolaah bar faraazand 09 تويي از همه بد به ايران پناه ـ ز تو برفرازند گردان كلاه زخم rish دردآور gazaayandeh 10 گزاينده كاري بد آمد به پيش ـ كز انديشه ي آن دلم گشت ريش 0 0 پدر گستهم Gajhdahm 11 نشستند گردان به پيشم به هم ـ چو خوانديم آن نامهء گژدهم 0 0 0 0 12 چنان باد كاندر جهان جز تو كس ـ نباشد به هر كار فرياد رس فارسی 14 Giv مرد دلير niv 13 بدان گونه ديدند گردان نيو ـ كه پيش تو آيد گران مايه گيو 0 0 0 0 14 چو نامه بخواني به روز و به شب ـ مكن داستان را گشاده دو لب بيدار و دلدار hoosh به جز اينکه magar 15 مگر با سواران بسيار هوش ـ ز زابل برانی برآری خروش 0 0 0 0 16 بر اينسان که گژدهم زو ياد کرد ـ نبايد جز از تو ورا هم نبرد گرفت besood تگ (دو)+ آور(آورنده)= دونده tagaavar 17 به گيو آنگهي گفت بر سان دود ـ عنان تگاور ببايد بسود 0 0 خوابيدن naghnavi, ghonoodan 18 ببايد كه نزديك رستم شوي ـ به زابل نمانی و گر نغنوی 0 0 دشوار tang aamadan 19 اگر شب رسي روز را بازگرد ـ بگويش كه تنگ اندر آمد نبرد 0 0 نزديک faraaz 20 وگرنه فرازست اين مرد گرد ـ بد انديش را خوار نتوان شمرد پويش kerdaar aab فارسی 21 bestod 21 ازو نامه بستد به كردار آب ـ برفت و نجست ايچ آرام و خواب جلودار talaayeh 22 چو نزديکی زابلستان رسيد ـ خروش طلايه به دستان رسيد 0 0 23 تهمتن پذيره شدش با سپاه ـ نهادند بر سر بزرگان كلاه 0 0 24 پياده شدش گيو و گردان به هم ـ هر آن كس كه بودند از بيش و كم پهلوان gav 25 ز اسپ اندر آمد گو نامدار ـ از ايران بپرسيد وز شهريار لختی بياسودند dam barzadan درگاه ivaan 26 ز ره سوي ايوان رستم شدند ـ ببودند يك بار و دم برزدند 0 0 27 بگفت آنچ بشنيد و نامه بداد ـ ز سهراب چندي سخن كرد ياد شگفت khireh maandan 28 تهمتن چو بشنيد و نامه بخواند ـ بخنديد و زآن کار خيره بماند 0 0 29 كه ماننده ي سام گرد از مهان ـ سواري پديد آمد اندر جهان ايرانيان Azadegan 30 از آزادگان اين نباشد شگفت ـ ز توران چنين ياد نتوان گرفت 0 0 31 من از دخت شاه سمنگان يكي ـ پسر دارم و باشد او كودكي 0 0 32 هنوز آن گرامي نداند كه جنگ ـ توان كرد بايد گه نام و ننگ 0 0 33 فرستادمش زر و گوهر بسي ـ بر مادر او به دست كسي طولی نميکشد basi bar nayaayad 34 چنين پاسخ آمد كه آن ارجمند ـ بسي برنيايد كه گردد بلند جنگجو parkhaashjoo 35 همي مي خورد با لب شير بوي ـ شود بی گمان زود پرخاشجوی 0 0 36 بباشيم يك روز و دم برزنيم ـ یکی بر لب خشک نم بر زنيم 0 0 37 از آن پس گراييم نزديك شاه ـ به گردان ايران نماييم راه 0 0 38 مگر بخت رخشنده بيدار نيست ـ وگرنه چنين كار دشوار نيست يارا paay فارسی 39 dam 39 چو دريا به موج اندر آيد ز جاي ـ ندارم دم آتش تيز پاي فارسی 40 soor 40 درفش مرا چون ببيند ز دور ـ دلش ماتم آرد به هنگام سور 0 0 41 بدين تيزي اندر نيايد به جنگ ـ نبايد گرفتن چنين كار تنگ فارسی 42 dastaan 42 به مي دست بردند و مستان شدند ـ ز ياد سپهبد به دستان شدند آماده شد bar aaraast فارسی 44 khomaar بامداد shabgir 43 دگر روز شبگير هم پرخمار ـ بيامد تهمتن برآراست كار 0 0 44 ز مستی همان روز باز ايستاد ـ دوم روز رفتن نيامدش ياد 0 0 45 سديگر سحرگه بياورد مي ـ نيامد ورا ياد كاوس كي 0 0 46 به روز چهارم برآراست گيو ـ چنين گفت با گرد سالار نيو فرزانه hoshyaar 47 كه كاوس تندست و هشيار نيست ـ هم اين داستان بر دلش خوار نيست 0 0 48 غمي بود ازين كار و دل پرشتاب ـ شده دور ازو خورد و آرام و خواب زمين zami 49 به زابلستان گر درنگ آوريم ـ ز مي باز پيگار و جنگ آوريم 0 0 50 شود شاه ايران به ما خشمگين ـ ز ناپاك رايي درآيد به كين ميانديش، نترس mandish 51 بدو گفت رستم كه منديش ازين ـ كه با ما نشورد كس اندر زمين شيپور naay 52 بفرمود تا رخش را زين كنند ـ دم اندر دم ناي رويين كنند زره jowshan فارسی 53 targ 53 سواران زابل شنيدند نای ـ برفتند با ترگ و جوشن ز جای Fa12c10SohrabP.lbi