داستان سهراب
نامه ي گژدهم به نزديك كاوس 0 0 01 چو برگشت سهراب گژدهم پير ـ بياورد و بنشاند مردي دبير تيزرو pooyandeh 02 یکی نامه بنوشت نزديک شاه ـ برافگند پوينده مردي به راه 0 0 03 نخست آفرين كرد بر كردگار ـ نمود آنگهي گردش روزگار دلاور kondaavar 04 كه آمد بر ما سپاهي گران ـ همه رزم جويان کندآوران 0 0 05 يكي پهلواني به پيش اندرون ـ كه سالش ده و دو نباشد فزون او را beh doo 06 به بالا ز سرو سهي برترست ـ چو خورشيد تابان بدو پيکرست بزرگ borz 07 برش چون بر پيل و بالاش برز ـ نديدم كسي را چنان دست و گرز تاب نياوردن tang aamadan 08 چو شمشير هندي به چنگ آيدش ـ ز دريا و از كوه تنگ آيدش 0 0 09 چو آواز او رعد غرنده نيست ـ چو بازوي او تيغ برنده نيست تيز رفتار tiztag اسب baareh پسر گودرز Hajir 10 هجير دلاور ميان را ببست ـ يكي باره ي تيزتگ برنشست 0 0 11 بشد پيش سهراب رزم آزماي ـ بر اسپش نديدم فزون زان بپای کنايه به سرعت booy 12 كه بر هم زند مژه را جنگ جوي ـ گرايد ز بيني سوي مغز بوي 0 0 13 كه سهرابش از پشت زين برگرفت ـ برش ماند زان بازو اندر شگفت پناه zenhaar 14 درستست و اكنون به زنهار اوست ـ پرانديشه جان از پي كار اوست کنايه به استوار anaan peech 15 سواران توران بسی ديده ام ـ عنان پيچ زين گونه نشنيده ام 0 0 16 مبادا كه او در ميان دو صف ـ يكي مرد جنگ آور آرد به كف 0 0 17 برآن کوه بخشايش آرد زمين ـ كه او اسپ تازد برو روز كين جلودار anaan daar 18 عنان دار چون او نديدست كس ـ تو گفتي كه سام سوارست و بس پنداشتن gir 19 بلنديش بر آسمان رفته گير ـ سر بخت گردان همه خفته گير 0 0 20 اگر خود شكيبيم يك چند نيز ـ نكوشيم و ديگر نگوييم چيز درنگ کند dam zadan 21 اگر دم زند شهريار زمين ـ نراند سپاه و نسازد كمين برج baareh 22 دژ و باره گيرد كه خود زور هست ـ نگيرد كسي دست او را به دست شتاب eshtaab همتا paayaab 23 كه اين باره را نيست پاياب اوي ـ درنگي شود شير ز اشتاب اوي پیچيدن و بستن mohr 24 چو نامه به مهر اندر آمد به شب ـ فرستاده را جست و بگشاد لب سپيده دم pegaah 25 بگفتش چنان رو كه فردا پگاه ـ نبيند ترا هيچکس زان سپاه 0 0 26 فرستاد نامه سوي راه راست ـ پس نامه آنگاه برپاي خاست بار کردن boneh bar nahaadan 27 بنه برنهاد و سر اندر كشيد ـ برآن راه بی راه شد ناپديد 0 0 28 سوي شهر ايران نهادند روي ـ سپردند آن باره ي دژ بدوي سرزدن bar zadan 29 چو خورشيد برزد سر از تيره كوه ـ ميان را ببستند توران گروه 0 0 30 سپهدار سهراب نيزه به دست ـ يكي باركش باره يي بر نشست 0 0 31 سوی باره آمد يکی بنگريد ـ به باره درون بس كسي را نديد 0 0 32 بيامد در دژ گشادند باز ـ نديدند در دژ يكي رزم ساز 0 0 33 به فرمان همه پيش او آمدند ـ به جان هر كسي چاره جو آمدند 0 0 34 چو نامه به نزديك خسرو رسيد ـ غمي شد دلش كان سخن ها شنيد 0 0 35 گران مايگان را ز لشکر بخواند ـ وزين داستان چند گونه براند 0 0 36 نشستند با شاه ايران به هم ـ بزرگان لشگر همه بيش و كم 0 0 37 چو توس و چو گودرز کشواد و گيو ـ چو گرگين و بهرام و فرهاد نيو واج ماندن khireh maandan 38 سپهدار نامه بر ايشان بخواند ـ بپرسيد بسيار و خيره بماند 0 0 39 چنين گفت با پهلوانان به راز ـ كه اين كار گردد به ما بر دراز 0 0 40 برين سان که گژدهم گويد همی ـ از انديشه دل را بشويد همي 0 0 41 چه سازيم و درمان اين كار چيست ـ از ايران هم آورد اين مرد كيست نقشه در پايين zaabol 42 بر آن برنهادند يكسر كه گيو ـ به زابل شود نزد سالار نيو 0 0 43 به رستم رساند از اين آگهي ـ كه با بيم شد تخت شاهنشهي 0 0 44 گو پيلتن را بدين رزمگاه ـ بخواند كه اويست پشت سپاه 0 0 45 نشست آنگهی رای زد با دبير ـ که کاری گزاينده بد ناگزير Fa12c09SohrabP.lbi