سهراب
آمدن رستم به شهر سمنگان 1 چو نزديك شهر سمنگان رسيد ـ خبر زو به شاه و بزرگان رسيد 2 كه آمد پياده گو تاج بخش ـ به نخچيرگه زو رميدست رخش پيشواز pazireh 3 پذيره شدندش بزرگان و شاه ـ كسي كو به سر بنهادي كلاه 4 بدو گفت شاه سمنگان چه بود ـ كه يارست با تو نبرد آزمود 5 درين شهر ما نيك خواه توايم ـ ستاده به فرمان و راه توايم 6 تن و خواسته زير فرمان تست ـ سر ارجمندان و جان آن تست خيال gamaan 7 چو رستم به گفتار او بنگريد ـ ز بدها گمانيش كوتاه ديد دهنه اسب legaam 8 بدو گفت رخشم بدين مرغزار ـ ز من دور شد بي لگام و فسار 9 كنون تا سمنگان نشان از پي است ـ وز آن جا كجا جويبار و ني است 10 ترا باشد ار باز جويي سپاس ـ بباشم به پاداش نيكي شناس اکنون، اشاره به اينجا idoonk 11 گر ايدونك ماند ز من ناپديد ـ سران را بسي سر ببايد بريد 12 بدو گفت شاه اي سزاوار مرد ـ نيارد كسي با تو اين كار كرد 13 تو مهمان من باش و تندي مكن ـ به كام تو گردد سراسر سخن 14 يك امشب به مي شاد داريم دل ـ وز انديشه آزاد داريم دل 15 نماند پي رخش فرخ نهان ـ چنان باره ي نامدار جهان 16 تهمتن به گفتار او شاد شد ـ روانش ز انديشه آزاد شد 17 سزا ديد رفتن سوي خان او ـ شد از مژده دلشاد مهمان او ماندن bar beh paay 18 سپهبد بدو داد در كاخ جاي ـ همي بود در پيش او بر به پاي 19 ز شهر و ز لشکر مهان را بخواند ـ سزاوار با او به شادي نشاند بلند مرتبه Taraaz نوشنده gosaarandeh 20 گسارنده ي باده آورد ساز ـ سيه چشم و گل رخ بتان طراز اندوهگين dojham نوازندگان تار roodSaazaan 21 نشستند با رودسازان به هم ـ بدان تا تهمتن نباشد دژم 22 چو شد مست و هنگام خواب آمدش ـ همي از نشستن شتاب آمدش 23 سزاوار او جای آرام و خواب ـ بياراست و بنهاد مشک و گلاب Fa12c03SohrabP.lbi