سهراب
آمدن رستم به نخچيرگاه بياورم bepeyvand 1 ز گفتار دهقان يكي داستان ـ بپيوندم از گفته ي باستان به ياد داشت yaad bar daashtan 2 ز موبد برين گونه برداشت ياد ـ كه رستم يك روز از بامداد تيردان tarkash 3 غمي بد دلش ساز نخچير كرد ـ كمر بست و تركش پر از تير كرد شکار nakhjir خشمناک dojhaagaah 4 سوي مرز توران چو بنهاد روي ـ چو شير دژاگاه نخچير جوي 5 چو نزديكي مرز توران رسيد ـ بيابان سراسر پر از گور ديد 6 برافروخت چون گل رخ تاج بخش ـ بخنديد وز جای برکند رخش 7 به تير و كمان و به گرز و كمند ـ بيفگند بر دشت نخچير چند تيز و تند sakht 8 ز خاشاك وز خار و شاخ درخت ـ يكي آتشي برفروزيد سخت سيخ baabzan 9 چو آتش پراگنده شد پيلتن ـ درختی بجست از در بابزن وزن داشتن sakhtan 10 يك نره گوري بزد بر درخت ـ كه در جنگ او پر مرغي نسخت بيرون آوردن gard bar aavardan 11 چو بريان شد از هم بكند و بخورد ـ ز مغز استخوانش برآورد گرد خرامان chamaan 12 بخفت و برآسود از روزگار ـ چمان و چران رخش در مرغزار 13 سواران توران تنی هفت و هشت ـ بر آن دشت نخچيرگه برگذشت 14 يكي اسپ ديدند در مرغزار ـ بگشتند گرد لب جويبار 15 چو بر دشت مر رخش را يافتند ـ سوي بند كردنش بشتافتند جفت گيری bahr jostan 16 گرفتند و بردند پويان به شهر ـ همي هر يك از رخش جستند بهر دست آموز dastkash اسب baareh 17 چو بيدار شد رستم از خواب خوش ـ بکار آمدش بارهء دستکش اسب baaregi 18 بدان مرغزار اندرون بنگريد ـ ز هر سو همي بارگي را نديد نام شهر Samangaan 19 غمي گشت چون بارگي را نيافت ـ سراسيمه سوي سمنگان شتافت آزرده خاطر tireh ravaan رفتن pooyam 20 همي گفت كاكنون پياده دوان ـ كجا پويم از ننگ تيره روان 21 چه گويند گردان كه اسپش كه برد ـ تهمتن بدين سان بخفت و بمرد 22 کنون رفت بايد به بيچارگی ـ سپردن به غم دل به يكبارگي جنگ افزار salih 23 كنون بست بايد سليح و كمر ـ به جايي نشانش بيابم مگر رنج shekanj رنج anaa 24 همی رفت زين سان پراندوه و رنج ـ تن اندر عنا و دل اندر شکنج Fa12c02SohrabV.lbi
{SessionNote
goes here}Sohrab
News reached Afrasiyab that Sohrab who is still in his pre-teens is
fencing and has troops in his support. Sohrab plan is to set sail
to battle KeyKavoos.
-